روزنوشت های دکتر آلبالو :)

من سارا هستم . یه دختر با چشمای آلبالویی . یه دختر با یه دنیایی به رنگ بنفش :)
دانشجوی علم طب ام . از سختی هاش میگم از شیرینی هاش . از خاطره هاش :)

۲ مطلب با موضوع «دنیای رنگی رنگی ما چادر سیاه ها ؛)» ثبت شده است

امروز ، من صاحب یک فرزند دختر شدم .‌

 فائزه ی ۶ ساله ای که دختر معنوی من شد و قرار است که تا جایی که توان دارم مهر و محبت مادری ام را نثارش کنم . شب ۱۹ ام ماه رمضان بود که تصمیم گرفتم ، به عنوان شکر تمام نعمت هایی که خدا بی منت و چشم داشت در اختیارم قرار داده است ، لبخند و آرامش را ارزانی یک دختر بچه بکنم . دختر بچه ی بد سرپرستی که قرار است حامی اش باشم و تا جایی که توان دارم برای آرامش و خوشحالی اش از هیچ‌چیز دریغ نکنم . نام ِ سیده فائزه ی عزیزم که به تازگی ۶ ساله شده است ، چشم مرا در میان آن همه اسم دختر بچه و پسر بچه گرفت و مهرش را در کمتر از چند ثانیه به دلم انداخت . 

دخترم را ۶ ساله انتخاب کردم تا مهر امسال خودم برایش دفتر و مداد و پاک کن و لباس فرم مدرسه بخرم . خودم در اول مهر کیفش را به دوشش بیندازم و در گوشش بگویم‌ که با وجود همه ی سختی هایی که در زندگی اش خواهد کشید ، بهترین خواهد شد و به والا ترین جایگاه ها خواهد رسید . دخترم را ۶ ساله انتخاب کردم تا از همین ابتدا به او بیاموزم اعتماد به نفسش را از علم و ادب و شخصیتش داشته باشد نه وضع مالی . 

فرزندم را دختر انتخاب کردم‌، زیرا من خود یک دخترم . تمام پیچ و خم های روحی یک دختر را می شناسم .از  بحران های روحی اش در سنین بلوغ آگاهم و میتوانم عشق بی پایانی که مادرم ارزانی ام داشته را ، بی منت به او ببخشم .

برای دیدن سیده فائزه ی عزیزم ، لحظه شماری میکنم .‌ هرگز گمان نمیکردم که این دختر ۶ ساله تا این حد رسم  دلبری بلد باشد که هنوز ندیده ، مرا به خود علاقه مند کرده و ذهنم دائما پیش اوست . این حس مادرانه ی لطیف که در رگهایم جریان یافته است ، مرا وادار میکند که خوشی هایی که تا به الان داشته ام را با دنیای لطیف دختر ۶ ساله ام قسمت کنم . 

  • ۰ نظر
  • ۲۸ خرداد ۹۶ ، ۲۳:۵۴
  • آلبالو خانوم

امروز موقع برگشتن از دانشگاه با ریحانه و زهرا  ، به طور کاملا اتفاقی بحث مون به اینجا کشیده شد که توی خونه توسط پدرهامون ( تاکید میکنم که فقط توسط پدرهامون :) ) ، با چه القابی صدا زده میشیم . پشت القاب هر سه تامون ، یه دنیا عشق پدرانه بود که نشون میداد وقتی به اون القاب صدا زده میشیم چقدر خودمونو لوس میکنیم براشون و چقدر دنیامون توی خونه ، کم سن و سال تر و شاد تر و رنگی نگی تر از دنیایه که توی اجتماع و مثلا دانشگاه به نمایش میزاریم . داشتم فکر میکردم شاید هرکسی که به چادر سرتاسر مشکی ما نگاه کرده ، هیچوقت فکرشم نمیکرده که ورای اون چادر مشکی  که برای خیلی ها نماد غمه ، چه دختر بچه های شیطون و بازیگوش و لوسی قرار گرفتن که عشق باباهاشونن ... :)

  • ۰ نظر
  • ۰۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۹:۰۶
  • آلبالو خانوم