روزنوشت های دکتر آلبالو :)

من سارا هستم . یه دختر با چشمای آلبالویی . یه دختر با یه دنیایی به رنگ بنفش :)
دانشجوی علم طب ام . از سختی هاش میگم از شیرینی هاش . از خاطره هاش :)

۲ مطلب با موضوع «بنفش» ثبت شده است

همگروه شدن ریحانه توی گروه کمیته تحقیقات با پسری که ازش متنفره، برای ریحانه ی عاشق تحقیق و پژوهش و مقاله و البته ادامه تحصیل توی خارج شده بود یه غم گنده و  برای من یه دغدغه ی فکری جدید . دیروز بود که ریحانه در حالی که توی راهروی دانشگاه ایستاده بود و گوله گوله اشک میریخت ، بهم گفت که به این کارتحقیقاتی نیاز داره اما حتی یه لحظه هم نمیتونه با اون پسره همگروهی بشه . راستش دلم سوخت و منی که همیشه از فرجام نا تمام کارهای تحقیقاتی واهمه داشتم ، به ریحانه گفتم که از اون گروه بیاد بیرون و من و زهرا میام کنارش تا یه گروه ۳ تایی جدید بزنیم . به محض اینکه این پیشنهاد رو دادم گل از گلش شکفت و اشکاشو پاک کرد . اما این شادی خیلی دوام نداشت و دکتر ک که مسئول برگزاری این تحقیق بود قاطعانه از پذیرش یه گروه جدید ، شونه خالی کرد . ریحانه هم به ذهنش رسید که به دکتر خ که بسیار بسیار با سواد تر و با تجربه تر از دکتر ک است پیشنهاد بده که ما طرح مون رو با ایشون بگذرونیم . در کمال ناباوری حضار که من و ریحانه و زهرا باشیم دکتر خ جان قبول کردن و ما رفتیم زیر پرچم ایشون . اینهمه داستان بافتم که بگم اگه برای ریحانه اون اتفاق بسییییار بد از نظر خودش ( یعنی هم گروه شدن با اون پسره ) اتفاق نیفتاده بود ، هیچوقت هیچوقت نه خودش و نه ما ، نمی تونستیم از معیت و همراهی و درس آموختن کنار دکتر خ بهره ببریم . اینا رو گفتم که وجدان بی خبر خودم رو بیدار کنم که ظاهرا و زبانا به خدا توکل میکنه و هروقت اتفاق ناگواری می افته ، نه تنها توکل و سپردن نتیجه ی کارهاش به خدا رو فداموش میکنه بلکه دیگه همون خدای مهربون و ناز و با معرفت رو هم بنده نیست . 

  • ۰ نظر
  • ۰۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۸:۵۳
  • آلبالو خانوم

توی این چند روز بعد از عید ، به تنهایی سرانه ی مطالعه ی کشور رو به سرانه ی مطالعه ی ژاپن و کره نزدیک کردم ! یعنی به خودم اومدم و وجدانم بیدار شد و به خودم گفتم آلبالو ! یک ماااه تماامم تو عید بخور و بخواب کردی دیگه کافیه ! بشین سر درس و مشقت ! بعدش من اصلا از اوناش نیستم که امتحان مهمی داشته باشم و نخونم واسش ! یعنی اصلا در مخیله ام نمی گنجه ! اینه که به خاطر میدترم گردن خودمو به معنای واقعی کشتم و خفه کردم ! یعنی به یه حالتی رسیده بود که حس میکردم چشمام از حدقه زدن بیرون و در اودن از جاشون ! یه شبم انقدر خسته بودم که تا سرمو گذاشتم رو بالش خوابم برد بعد تو خواب ،‌مامان بزرگمو که فوت کرده می دیدم که بهم میگفت سارا بیا پیشم ! خوابش خیلی ترسناک بوداا یعنی تو خود خواب میدونستم که تعبیرش مرگه و قراره بمیرم  اما انقققدر خسته بودم که بعد از اینکه از خواب پریدم دوباره چشامو بستم و خوابیدم . تا این حد خسته یعنی  !!!


  • ۰ نظر
  • ۳۱ فروردين ۹۶ ، ۱۷:۵۶
  • آلبالو خانوم