روزنوشت های دکتر آلبالو :)

من سارا هستم . یه دختر با چشمای آلبالویی . یه دختر با یه دنیایی به رنگ بنفش :)
دانشجوی علم طب ام . از سختی هاش میگم از شیرینی هاش . از خاطره هاش :)

۱۰ مطلب با موضوع «از سارایی که هستم» ثبت شده است

گاهی وقتها فکر میکنم زن بودن ، یه داستان غم انگیزه . یعنی فکر میکنم هیچ زنی نیست که همیشه شاد و خوشحال باشه . چون روح لطیف و شکننده اش این اجازه رو بهش نمیده . چون یه لوبیای دیرپز وسط خورش قورمه سبزی ای که برای مادرشوهرش بار گذاشته، میتونه اشکشو در بیاره . یک لبخند هر چند مصنوعی همسرش به یک زن غریبه ، میتونه اونو ساعتها مشغول فکر و خیال کنه . متقارن نشدن ابروهاش باعث میشه تا مدتها با غم توی آینه به خودش نگاه کنه . زن ها این قدرت رو دارن که به خاطر یه بی توجهی همسرشون نسبت به مدل موی جدیدشون ، تا مدتها از خودشون متنفر باشن و حس کنن که خیلی زشت و دوست نداشتنی ان .‌ شاید زن های زیادی باشن که به حساسی و ظرافتی که گفتم نباشن و قدرت و صلابت شون مثال زدنی باشه ، اما زنهای بی شمار و نامحدودی هستند که مدتهای زیادی از عمرشون رو صرف آرایش چهره شون میکنن . صرف خوش رنگ کردن لباشون و سیاه کردن مژه هاشون .  توی مترو ، توی دستشویی پارک ، تو ایستگاه اتوبوس ، تو هر جایی که بشه ! چرا ؟ چرا زنهای ما باید انقدر تلاش کنن تا به نظر دیگران خوشگل به نظر بیان ؟ چرا باید رنگ حاشیه ی شال شون با دکمه ی مانتوشون ست باشه تا اینحوری دوست داشتنی باشن ؟ چند تا از ما تلاش میکنیم تا کاری کنیم خودمون به خودمون افتخار کنیم ، خودمون عاشق خودمون باشیم ، توی تنهایی هامون به خودمون و کارایی که کردیم افتخار کنیم ؟ بسه دیگه این تلاش بی مورد واسه اینکه دیگران ازمون خوششون بیاد . بسه تلاش واسه دوست داشتنی شدن در نظر بقیه . بسه ! بیایم این داستان غم انگیز زنانگی رو ، از این غم انگیز تر نکنیم !... 

  • ۱ نظر
  • ۱۵ شهریور ۹۶ ، ۲۳:۴۹
  • آلبالو خانوم

این روزها دارم به پاسخ این سوال فکر میکنم :" چی بدهکاری به خودت ؟" 

جوابش ساده است .‌ هنوز کلی کتاب هست که نخوندم ، کلی جاهست که تنهایی اونجا نرفتم ، کلی سفر هست که تجربه نکردم ، کلی آدم با دنیای جدید هست که ندیدم ، هنوز کلی لبخند هست که بی دلیل به لب نیاوردم ، کلی خنده ی از ته دل هست که صداشو نشنیدم ، کلی بچه هست که دست نوازش رو سرشون نکشیدم ، کلی خوراکی هست که برای بچه های دست فروش مترو نخریدم ، هنوز کلی حرف است که با خدا در میون نذاشتم ، هنوز کلی بوسه هست که به گونه های پدر و مادرم نزدم ، هنوز کلی لبخند هست که به خانم روبه رویی ِ توی مترو که بهم زل زده ، تحویل ندادم . هنوز کلی موفقیت و سربلندی هست که بهشون افتخار نکردم ، هنوز کلی عروسک و ماگ و گلدون هست که برای خودم نخریدم ، هنوز کلی دل خوشی های کوچیک هست که بهشون دل خوش نکردم . با وجود اینهمه کار ِ نکرده از مرگ میترسم ، از اینکه بمیرم بدون اینکه دنیا رو به جای کمی بهتری از اونکه تحویل گرفتم ، ترک کنم‌...

  • ۱ نظر
  • ۲۷ مرداد ۹۶ ، ۲۳:۲۲
  • آلبالو خانوم

امروز ، من صاحب یک فرزند دختر شدم .‌

 فائزه ی ۶ ساله ای که دختر معنوی من شد و قرار است که تا جایی که توان دارم مهر و محبت مادری ام را نثارش کنم . شب ۱۹ ام ماه رمضان بود که تصمیم گرفتم ، به عنوان شکر تمام نعمت هایی که خدا بی منت و چشم داشت در اختیارم قرار داده است ، لبخند و آرامش را ارزانی یک دختر بچه بکنم . دختر بچه ی بد سرپرستی که قرار است حامی اش باشم و تا جایی که توان دارم برای آرامش و خوشحالی اش از هیچ‌چیز دریغ نکنم . نام ِ سیده فائزه ی عزیزم که به تازگی ۶ ساله شده است ، چشم مرا در میان آن همه اسم دختر بچه و پسر بچه گرفت و مهرش را در کمتر از چند ثانیه به دلم انداخت . 

دخترم را ۶ ساله انتخاب کردم تا مهر امسال خودم برایش دفتر و مداد و پاک کن و لباس فرم مدرسه بخرم . خودم در اول مهر کیفش را به دوشش بیندازم و در گوشش بگویم‌ که با وجود همه ی سختی هایی که در زندگی اش خواهد کشید ، بهترین خواهد شد و به والا ترین جایگاه ها خواهد رسید . دخترم را ۶ ساله انتخاب کردم تا از همین ابتدا به او بیاموزم اعتماد به نفسش را از علم و ادب و شخصیتش داشته باشد نه وضع مالی . 

فرزندم را دختر انتخاب کردم‌، زیرا من خود یک دخترم . تمام پیچ و خم های روحی یک دختر را می شناسم .از  بحران های روحی اش در سنین بلوغ آگاهم و میتوانم عشق بی پایانی که مادرم ارزانی ام داشته را ، بی منت به او ببخشم .

برای دیدن سیده فائزه ی عزیزم ، لحظه شماری میکنم .‌ هرگز گمان نمیکردم که این دختر ۶ ساله تا این حد رسم  دلبری بلد باشد که هنوز ندیده ، مرا به خود علاقه مند کرده و ذهنم دائما پیش اوست . این حس مادرانه ی لطیف که در رگهایم جریان یافته است ، مرا وادار میکند که خوشی هایی که تا به الان داشته ام را با دنیای لطیف دختر ۶ ساله ام قسمت کنم . 

  • ۰ نظر
  • ۲۸ خرداد ۹۶ ، ۲۳:۵۴
  • آلبالو خانوم

پاک کردن بعضی پیام ها از گوشی مثل ‌پاره کردن برگه های دفتر خاطرات ، سخت و غم انگیزه

اما آدمیزاد چاره ی دیگه ای نداره ، حقیقت اینه باخاطرات نمیشه زندگی کرد ...!

  • ۰ نظر
  • ۱۰ خرداد ۹۶ ، ۱۸:۰۳
  • آلبالو خانوم

قیافه شو کج میکنه و بهم میگه :"دختر باید دلبری کردن بلد باشه .  تو دلبری کردن بلد نیستی .‌ بلد نیستی دل پسرا رو با عشوه و شیطنت هات ببری . اصلا دلبری کردن به کتار ، جواب سلامم به زور میدی .  انقدر سرد و زمخت باهاشون حرف میزنی خب معلومه میترسن که طرفت بیان دیگه . "  لبخند میزنم و تو دلم به مردی فکر میکنم که اگه سهم من‌ باشه ،  اگه تو سرنوشت من باشه ، خودش راهش رو به سمت من پیدا میکنه و عاشق همین بی تفاوتی ام میشه ... :)

  • ۰ نظر
  • ۰۸ خرداد ۹۶ ، ۲۳:۱۶
  • آلبالو خانوم

تا قبل از سن بلوغ ، من یه دختر بچه ی سفید پوست با چشمای قشنگ بودم . البته این حرف خودمه و  الان که به عکس های بچگی ام نگاه میکنم‌، به این نتیجه رسیدم . یادم نمیاد که وقتی دختر بچه بودم‌، کسی بهم گفته باشه که زیبا هستی . در سن بلوغ ، مثل همه ی دختر های دیگه پر از جوش شدم و بینی ام ورم کرد و قوزش بیشتر نمایان شد . خیلی سن بدی بود . دیگه نه تنها کسی از چهره ام تعریف نمی کرد ، بلکه دائم عیب های اون رو به روم می آورد . یادمه از اینکه جلوی آینه برم واهمه داشتم . اعتماد به نفسم به شدت پایین بود . دائما قوز میکردم و سرم پایین بود و توی گروه و جمع ها کمتر وارد میشدم . چون از نگاه های آدما می ترسیدم . آخ که چقدر دوران بدی بود ...

چهره ی معمولی رو به پایینم ، اعتماد به نفسم رو به شدت کم کرده بود به خاطر همین‌سعی کردم زمانی که همکلاسی های خوشگلم به فکر لباس و مد و دوست پسر ها و شکست های عشقی شون بودن ، من درس بخونم و درس بخونم و اونقدر خوب بشم که همیشه نفر اول باشم و از این طریق اعتماد به نفسم رو بالا ببرم . کم کم دوره ی بلوغم سپری شد و چهره ام معمولی شد . 

با اعتماد به نفس خوبی که از رتبه و سطح علمی ام داشتم وارد دانشگاه شدم . دانشگاهی که اکثر قریب به اتفاق همکلاسی های دخترم ، با آرایش سر کلاس حاضر میشن . اما من چهره ی معمولی و متوسط خودم رو پذیرفتم و هیچ وقت لزومی ندیدم که وقتی میرم دانشگاه ، مژه های کوتاهم رو با ریمل بلند کنم یا پوستم رو زیر کرم های آرایشی پنهان کنم و به لب هام رنگ و لعاب ببخشم . الان و در این سن چهره ام رو پذیرفتم و حتی دوستش دارم . شاید جوش های زیر پوستی داشته باشم و مژه هام کوتاه باشه اما چشم های کشیده و لب های خوش فرمی دارم . تنها ناراحتی ام از اینه که چرا توی سنین نوحوانی ام انقدر حس بدی نسبت به خودم داشتم که البته تقصیر خودمم نبود . اگه دائما عیب های صورت یه دختر ۱۳ ساله رو توی مهمونی و جمع و گروه یادآوری کنی چقدر از اعتماد به نفسش باقی می مونه ؟؟

پ.ن : به خودم قول دادم ، هر دختر بچه ای رو دیدم ، یه نکته ی مثبتی توی صورتش پیدا کنم و ازش تعریف کنم و دائما بهش یادآوری کنم که زیباست . من میفهمم که چقدر در اعتماد به نفسش موثره ....

  • ۱ نظر
  • ۰۷ خرداد ۹۶ ، ۲۲:۲۲
  • آلبالو خانوم

خیلی وقت ها این رفتار زشت و بی ادبانه ی آدما نیست که منو اذیت میکنه ، بلکه فکرای دیووانه کننده ایه که به ذهنم هجوم میارن که چرا فلانی به خودش اجازه داد این رفتار رو با من داشته باشه ...

  • ۰ نظر
  • ۰۲ خرداد ۹۶ ، ۱۳:۰۸
  • آلبالو خانوم

هیچوقت دوست نداشتم عشقم و همسرم ، حاصل هیجانات  ِ زودگذر  ِ ۱۸ سالگی ام باشه . دوست داشتم حاصل عشقِ عاقلانه ی مثلا ۲۶ سالگی ام باشه .‌

  • ۰ نظر
  • ۲۶ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۳:۱۳
  • آلبالو خانوم

گاهی وقت ها دقیقا همون کاری رو انجام میدم که دو سه روز قبلش درموردش به خودم گفتم : " وا ... اصلا امکان‌نداره من چنین کاری رو بکنممم ! "  همین قدر مطمئن ، همین قدر غیر منتظره ... !

  • ۱ نظر
  • ۱۸ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۱:۲۷
  • آلبالو خانوم

ازدواج همیشه برای من ، جزو ترسناک ترین واژه های زندگی ام بوده . بیرون اومدن از کنج تنهایی و خلوت خودم و یکی شدن با یه آدم جدید یا بهتره بگم با یه دنیای جدید برام همیشه سخت و ترسناک بوده . بیرون اومدن از دنیای دخترونه ی بنفشم و قبول مسئولیت به این بزرگی کار سختیه برای من . برای منی که هیچ چیزی رو با دنیای تنهایی هام عوض نمی کنم و بهترین لحظات عمرم رو با آلبالو و خرمالوی درونم سپری کردم . حالا که زینب ، صمیمی ترین و عزیز ترین دوست من ، در آستانه ی چنین انتخاب بزرگیه ، ترس من دو چندان شده . علاوه بر اینکه نگران آینده و خوشبختی شم ، از آینده ی خودم بدون وجود همراه و همدم همیشگی ام میترسم . درسته همیشه عاشق تنهایی هام بودم . اما توی تک تک لحظات تنهایی ام دلم خوش بوده به آدمای بیرون که هستن ، که نفس میکشن کنارم و حتی منتظر برگشتنم هستن . ترس من از این حباب تنهایی مه که میترسم داخلش بشم و هیچکس اون بیرون منتظر برگشتن من نباشه ... من باشم و من و من و باز هم ... من ! 

پ.ن‌: گاهی وقتها به یقین میرسم که خودم یکی از بزرگترین دشمنای خودمم 

  • ۱ نظر
  • ۰۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۰:۳۰
  • آلبالو خانوم