روزنوشت های دکتر آلبالو :)

من سارا هستم . یه دختر با چشمای آلبالویی . یه دختر با یه دنیایی به رنگ بنفش :)
دانشجوی علم طب ام . از سختی هاش میگم از شیرینی هاش . از خاطره هاش :)

با رگه های آبی

چهارشنبه, ۲۹ شهریور ۱۳۹۶، ۱۲:۲۶ ق.ظ

بابا تعریف میکرد که وقتی بچه بوده ، عاشق تیله های کوچیک رنگی بوده و توی محله شون از همممه ی پسرا بهتر تیله بازی میکرده و طبق قوانین بازی ، وقتی کسی رو می برده تمام تیله های بازنده، مال اون میشده . میگفت انقدر تیله هامو دوست داشتم که توی یه جعبه ی فلزی قایم شون میکردم و میذاشتم زیر خروارها رخت خواب و لحاف و دشک که مبادا دست کسی بهشون برسه . میگفت وقتی داشتم با بچه ها مسابقه میدادم ، دستام میلرزید که مبادا ببازم و همه ی تیله ها مو ازم بگیرن ... بابا میگفت یه تیله ی خیلی خیلی خاص داشته که انقدر دوستش داشته که از ترس از دست دادنش ، هیچوقت از اون جعبه ی فلزی درنیاورده و به بازی نگرفتت اش . اما هرروز بهش سر میزده و نگاهش میکرده و احتمالا توی دنیای پسرونه ی خودش حسابی ذوق میکرده ...

تو برای من همون ، تیله ای . دوست داشتن تو مثل یه تیله ی نقره ای با رگه های آبیه که از ترس از دست دادنش ، از همه قایم اش میکنم و تنهایی بهش زل میزنم و دلم ضعف میره .

  • ۹۶/۰۶/۲۹
  • آلبالو خانوم

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی