روزنوشت های دکتر آلبالو :)

من سارا هستم . یه دختر با چشمای آلبالویی . یه دختر با یه دنیایی به رنگ بنفش :)
دانشجوی علم طب ام . از سختی هاش میگم از شیرینی هاش . از خاطره هاش :)

فراموشی

يكشنبه, ۳ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۳:۳۹ ب.ظ

خسته و کوفته از دانشگاه اومدم و روی تخت دراز کشیدم و رو تختی نارنجی رنگم رو انداختم روی خودم . پرده ها رو کشیدم اما آفتاب سومین روز از اردی بهشت ، از لابه لای تار و پود پرده ، خودشو به زور رد میکنه و اتاق رو روشن کرده . به خودم فکر میکنم . به سارایی که هستم . به سارایی که چقدر دائما از اطرافیانش شنید که به طرز آزار دهنده ای ، حساس و زودرنج و احساسی شده . که با ورودش به یه دنیای کاملا متفاوت ، روحیاتش تغییر کردن و گاها این تغییرات خوشایند اطرافیان نبوده . به سارای مغرور و سرسخت قبل از مهر ماه فکر میکنم . به سارای درون گرایی که هروقت قلم بدست می گرفت ، ذوق و قریحه ی نویسندگی اش ، اون رو به نوشتن وامیداشت . من ۷ ماهه که از اون سارا فاصله گرفتم و حالا که روی تختم دراز کشیدم و به اون سارا فکر میکنم ، سخت احساس پشیمونی میکنم . من نباید از لاک تنهایی هام بیرون میومدم . توی دنیای تنهایی هام ، اتفاقات بی شماری می افتادن که منو آروم میکردن . خیالبافی ها و رویا پردازی هام ، باعث فراموشی مشکلاتم می شدن . من توی اون دنیا ، یهترین سارایی بودم که میتونستم برای خودم تصور کنم . گریه ها و ناراحتی ها و غرزدن هام توی اون دنیا بود . واسه همین ، همیشه توی دنیای واقعی یه دختر آروم و بی دغدغه به نظر میومدم . اینجوری نمیشه . باید برگردم . هیچکس این سارای آشفته و احساسی و زودرنج رو دوست نداره ... حتی خودم .

  • ۹۶/۰۲/۰۳
  • آلبالو خانوم

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی