روزنوشت های دکتر آلبالو :)

من سارا هستم . یه دختر با چشمای آلبالویی . یه دختر با یه دنیایی به رنگ بنفش :)
دانشجوی علم طب ام . از سختی هاش میگم از شیرینی هاش . از خاطره هاش :)

دشمن

يكشنبه, ۳ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۱۲:۳۰ ق.ظ

ازدواج همیشه برای من ، جزو ترسناک ترین واژه های زندگی ام بوده . بیرون اومدن از کنج تنهایی و خلوت خودم و یکی شدن با یه آدم جدید یا بهتره بگم با یه دنیای جدید برام همیشه سخت و ترسناک بوده . بیرون اومدن از دنیای دخترونه ی بنفشم و قبول مسئولیت به این بزرگی کار سختیه برای من . برای منی که هیچ چیزی رو با دنیای تنهایی هام عوض نمی کنم و بهترین لحظات عمرم رو با آلبالو و خرمالوی درونم سپری کردم . حالا که زینب ، صمیمی ترین و عزیز ترین دوست من ، در آستانه ی چنین انتخاب بزرگیه ، ترس من دو چندان شده . علاوه بر اینکه نگران آینده و خوشبختی شم ، از آینده ی خودم بدون وجود همراه و همدم همیشگی ام میترسم . درسته همیشه عاشق تنهایی هام بودم . اما توی تک تک لحظات تنهایی ام دلم خوش بوده به آدمای بیرون که هستن ، که نفس میکشن کنارم و حتی منتظر برگشتنم هستن . ترس من از این حباب تنهایی مه که میترسم داخلش بشم و هیچکس اون بیرون منتظر برگشتن من نباشه ... من باشم و من و من و باز هم ... من ! 

پ.ن‌: گاهی وقتها به یقین میرسم که خودم یکی از بزرگترین دشمنای خودمم 

  • ۹۶/۰۲/۰۳
  • آلبالو خانوم

نظرات (۱)

  • پوریا نوروزی
  • من از ازدواج نمی ترسم . ترس نداره . ازدواج می تونه زیبا ترین اتفاق زندگی یه ادم باشه . رسیدن دو معشوق و کلیه ماجراهای قشنگ
    ولی من هم از ازدواج فراری هم به علت های خیلی بزرگ که بیشتر درونی هستن دوست دارم تنها باشم
    انشاالله دوستتون هم خوشبخت میشه جای نگرانی نداره .
    ولی زندگی طوری داره جلو میره ... که هیچ کس منتظر برگشت هیچ کس نیست .
    و ما می مونیم و تنهایی خودمون
    پاسخ:
    باید یادبگیریم از تنها بودن با خودمون لذت ببریم ... !
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی