روزنوشت های دکتر آلبالو :)

من سارا هستم . یه دختر با چشمای آلبالویی . یه دختر با یه دنیایی به رنگ بنفش :)
دانشجوی علم طب ام . از سختی هاش میگم از شیرینی هاش . از خاطره هاش :)

تذکر

يكشنبه, ۳ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۶:۵۳ ب.ظ

همگروه شدن ریحانه توی گروه کمیته تحقیقات با پسری که ازش متنفره، برای ریحانه ی عاشق تحقیق و پژوهش و مقاله و البته ادامه تحصیل توی خارج شده بود یه غم گنده و  برای من یه دغدغه ی فکری جدید . دیروز بود که ریحانه در حالی که توی راهروی دانشگاه ایستاده بود و گوله گوله اشک میریخت ، بهم گفت که به این کارتحقیقاتی نیاز داره اما حتی یه لحظه هم نمیتونه با اون پسره همگروهی بشه . راستش دلم سوخت و منی که همیشه از فرجام نا تمام کارهای تحقیقاتی واهمه داشتم ، به ریحانه گفتم که از اون گروه بیاد بیرون و من و زهرا میام کنارش تا یه گروه ۳ تایی جدید بزنیم . به محض اینکه این پیشنهاد رو دادم گل از گلش شکفت و اشکاشو پاک کرد . اما این شادی خیلی دوام نداشت و دکتر ک که مسئول برگزاری این تحقیق بود قاطعانه از پذیرش یه گروه جدید ، شونه خالی کرد . ریحانه هم به ذهنش رسید که به دکتر خ که بسیار بسیار با سواد تر و با تجربه تر از دکتر ک است پیشنهاد بده که ما طرح مون رو با ایشون بگذرونیم . در کمال ناباوری حضار که من و ریحانه و زهرا باشیم دکتر خ جان قبول کردن و ما رفتیم زیر پرچم ایشون . اینهمه داستان بافتم که بگم اگه برای ریحانه اون اتفاق بسییییار بد از نظر خودش ( یعنی هم گروه شدن با اون پسره ) اتفاق نیفتاده بود ، هیچوقت هیچوقت نه خودش و نه ما ، نمی تونستیم از معیت و همراهی و درس آموختن کنار دکتر خ بهره ببریم . اینا رو گفتم که وجدان بی خبر خودم رو بیدار کنم که ظاهرا و زبانا به خدا توکل میکنه و هروقت اتفاق ناگواری می افته ، نه تنها توکل و سپردن نتیجه ی کارهاش به خدا رو فداموش میکنه بلکه دیگه همون خدای مهربون و ناز و با معرفت رو هم بنده نیست . 

  • ۹۶/۰۲/۰۳
  • آلبالو خانوم

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی